+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:35 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:33 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
منتظرت خواهم ماند تا ابد
اما مهتاب میخواهم بدانی گلی مثل گل
همیشه به انتظار لحظه دیدار توام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:20 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:14 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:6 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:59 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:57 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:46 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:34 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|

نشد یه قصری بسازیم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و اون باشه یه شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام به جز اون رو هر دیونه ای گذاشت اثر
نشد برم واسش بغل بغل شقایق بچینم
نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلها رو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش
پیغوم واسش فرستادم گفتم بازم منو بکش
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:20 توسط سیدعلی اکبر حسینی
|